خیلی دور... خیلی نزدیک...
سلام
این روزا خیلی حرف برای گفتن داشتم اما نمی دونم چرا نمی تونستم بنویسمشون!!! :(
زلزله هایی که این چند روز داره پشت هم میشه آرام و قرار رو ازمون گرفته، بوی مرگ رو در چند قدمی خودت حس می کنی.
شبا موقع خواب با خودم میگم خب مگه مرگ قراره خبرمون کنه، امشبم که بگذره ممکنه شب بعد مرگ طبیعی به سراغت بیاد و دیگه صبحش از خواب بلند نشی، اصلا شاید موقع تایپ همین کلمات اجلت برسه و ...
اما ترس زیر آوار موندن و مرگ تدریجی قابل مقایسه با مرگ طبیعی نیست، که البته مردن به مرگ طبیعی هم هنری نمی خواد.
دیشب موقع خواب با اینکه همه چیز آروم بود آماده باش خوابیده بودم...( آماده باش یعنی روسری به سر و چادر کنار دستم)
همینطور که داشتم فکر می کردم یادمو مطلب سال پیشم افتاد "مشکی رنگ عشقه"، گفته بودم چقدر غبطه میخورم به آقایون که توی محرم لباس سیاه می پوشن و مشخصه که عزادار حضرت هستن، خیلی از بزرگواران جهت دلداری :) فرمودند که چادر مشکی شما هم نشون فاطمی بودن شماس، قبول داشتم اما اون حسرت همچنان بود. اما دیشب چادرم رو که کنار دستم می دیدم دلم قرص میشد، چقدر آرامش بخش تره مردن با نشون حضرت زهرا(س).( تازه تو دلم به آقایون فخرفروشی هم کردم :) )
- ۹۴/۰۸/۰۹